امروز بالاخره احساس کردم که یک بزرگسال هستم! صبحم رو با رفتن به دفتر اسناد رسمی شروع کردم تا چندتا کپی برابر اصل بگیرم. بعد راهی بانک ملی شدم تا افتتاح حساب کنم. از اونجا رفتم شعبه یک بیمه تا از تحت کفالت پدر بودن خارج شم و بعد رفتم کارگزاری بیمه تا بیمهی کانون زبان شم. بعدم رفتم آتلیه تا عکسهای پرسونلیم که دوشنبه گرفته بودم رو دریافت کنم و درآخر رفتم شعبهی مرکزی کانون تا کارهامو تموم کنم.
توی راهم تا دفتر مرکزی با گربهی خوشمشربی آشنا شدم و چند دقیقهای رو به ناز کردنش سپری کردم. یه بار آروم انگشت اشارهم رو گاز گرفت و باعث شد قند توی دلم آب شه. بعد از خرخر کردن 1'>بسیار یهو بلند شد و رفت پی کار و زندگیش، که بسیار ازش ممنونم چون من هم کار و زندگی داشتم!
قبلا کار کردم جایی ولی بیمه نبودم و این کارها خیلی برام هیجانانگیز بود! به علاوه که آخرین باری که رفتم بانک یا بیمه با پدرم رفتم و با انجام دادن این کارها به تنهایی، احساس توانمندی کردم!
دیروز که تعطیل بود با Sh رفتیم قدم بزنیم و یه مبلمانفروشی نظرمون رو جلب کرد. تصمیم گرفتیم تظاهر کنیم که تازه با همدیگه خونهای گرفتیم و الان میخوایم براش مبل و میز ناهارخوری انتخاب کنیم. یک ساعت و نیمی توی مغازه بودیم و آلبوم ورق میزدیم و وقت فروشندهی بیچاره رو با قیمت پرسیدن و مقایسهی پارچههای متفاوت برای مدلهای مختلف تلف کردیم. البته مغازه خالی بود، ولی باز هم کمی بیشعوری به خرج دادیم وقتی قصد خرید نداشتیم! به علاوه که به نظر میرسید فروشنده کاملا قانع شده ما یک زوج جوان لزبین هستیم، چرا که آلبوم تختخوابهای دونفرهش رو هم به زور بهمون داد نگاه کنیم.
همه چیز تا قبل از این که به یاد میارم "اوه! من یک ایرانی هستم، و وضع ایران خرابه." تقریبا خوب به نظر میرسه. اگه از دور نگاه کنی و ترجیحا کمی نزدیکبین باشی و عینکی هم به چشم نزده باشی، من یک زن بسیار شاد هستم.
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری