ته دلم از کسایی که دارن مهاجرت میکنن بیزارم. مغزم میدونه ما فقط یک بار زندگی میکنیم و حق داریم از این یک زندگی لذت ببریم، اما دلم بهم میگه چطور آدم میتونه از زندگیش لذت ببره وقتی وطنش رو بین گلهی کفتارها رها کرده.
لبخند میزنم و تبریک میگم به دوستانم که بالاخره پذیرششون رو از یه دانشگاه درجه چهار-پنج اروپایی یا کانادایی گرفتن و الان دارن چمدونشون رو پر از نیمتنه میکنن ولی تو ذهنم دلم میخواد تو صورتشون تف کنم و بهشون بگم:« شما ربع قرن تو این مکان زندگی کردین بدون این که هیچ چیزی از این مکان رو درک کرده باشین، که اگه درک میکردین تکتک نفسهاتون رو فدای اینجا میکردین. شرم بر شمایی که انقدر نفهمین.»
بعد بهونه میارم که نمیتونم توی گودبای پارتیشون شرکت کنم، استوریاشون رو نگاه میکنم، و پس از این که استوریاشون پر شد از عکسهای روزمره از وطن قلابی جدیدشون، برای همیشه میوتشون میکنم.
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری