همممم، دیروز برای استاد جشن تولد گرفتیم. خیلی خوشحال شد. میتونم درک کنم مردی 38 ساله که هنوز مجرده و تنها زندگی میکنه چقدر از این که دانشجوهاش بهش اهمیت میدن خوشحال میشه. حس میکنم دانشگاه رو جایگزین رابطهی عاطفی کرده تو زندگیش و حس میکنم منم در آینده احتمالا حرکت مشابهی خواهم زد.
بچهها تئوری جالبی دربارهی دلیل تنها بودنش دارن. میگن هیچکسو در سطح خودش نمیدونه. و جوری این حرفو میزنن انگار چیز بدیه. برای من باعث میشه احترام بیشتری براش قائل باشم. چرا که خودمم حاضر نیستم تحت هیچ شرایطی استانداردهای خودمو پایین بیارم.
بعد از تولد دربارهی خونهی رویاییمون صحبت کردیم، این ترم طرح مسکونی داریم و هرچقدر دربارهی خونه حرف بزنیم خوبه. استاد متوجه شد که منم تنها زندگی میکنم و گفت:« من و تو باید یه کلوپ افسردهها تشکیل بدیم!» هم خندهم گرفت هم ناراحت شدم.
مهم نیست که چقدر توی کارم خوب هستم و مهم نیست چقدر مورد تحسین و تمجید دوستانم قرار میگیرم. آخرش هر شب بر میگردم به یه خونهی تماما خالی بدون این که کسی منتظرم باشه، بدون این که کسی شنوندهی ماجراهای احمقانهم باشه، و این قضیه ناراحت کنندهست.
استادمم اینو میدونه، و اون هفده سال بیشتر از من تنها بوده.
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری