هوا تو این شهر مزخرف، که دوست دارم "آخر دنیا" صداش کنم، به شدت خوب شده و خیلی منو خوشحال میکنه این قضیه. باری به هر جهت، استادم شاید فوقالعادهترین آدمی باشه که در پنج سال گذشته ملاقات کردم. دیشب با خوندن مقالههاش به شدت اوقات خوشی رو برای خودم رقم زدم. خرج زیاد رو دستمون میندازه البته! ولی به همون اندازه هم برامون خرج میکنه.
البته اوقات واقعا خیلی نمیتونن خوش باشن، چرا که من هر شب دارم کابوس میبینم و به اندازهی کافی نمیخوابم.
آیا عجیبه که بعضی وقتا استادمو توی خواب میبینم و برای یه لحظه، تو اون خر تو خری که مغزم برای شکنجه دادن خودش تولید میکنه، احساس آرامش میکنم؟ احساس آرامش میکنم و به خودم میگم که همه چیز درست میشه، شاید یه روز منم به اندازه استادم خفن بشم.
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری