حرف زدن با خود؟ دوستهای خیالی؟ خودکشی؟ پورن؟ لخت و عور روی تختم لم میدم و درحالی که سیگار دود میکنم تو تلگرام دربارهی نواقص کمونیسم اسب سخن میرانم و بهشون میخندم که اینقدر منو جدی میگیرن. زندان؟ آسایشگاه روانی؟ الکتروشوک؟ اون پُست کلیشهای رو میبینم که میگه تا به یکی میگی دوستش داری ولت میکنه و میره. با خوشحالی دکمههای اورکتم رو باز میکنم و به جمع کلیشههای زندگیم واردش میکنم.
موسیقی؟ نقاشی؟ نویسندگی؟ هنر نوعی آفرینشه و همهی آفریدگارها غمزده و دیوانه هستن. شب تا شب میام خونه، کلیشههامو در میارم و پرتشون میکنم یه جایی کنار گویهای برفیم یا ساعتهای خوابیدهم؛ و تبدیل میشم به یه رندوم معمولی، رندومی که از تنهایی میترسه و از ترسش به تنهایی پناه میبره.
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری