خرید بک لینک

به رودخونه گفته بودم که بره. بره و دنیا رو ببینه. توقع نداشم تا حداقل سه چهار سال دیگه دوباره ببینمش. اما دیشب یهو دیدم آیفون زنگ میزنه. جا خوردم، انتظار مهمون رو نداشتم. من اصلا آیفون رو همیشه از برق بیرون میکشم! رفتم و دیدم رودخونهست که سر تا پا خیسه از بارون و داره از سرما به خودش میلرزه.

اومد داخل. نگاهی بینمون رد و بدل شد. گفتم:« چای؟» و اون فقط سر تکون داد. جلوی بخاری برقیم چهارزانو نشست و منم رفتم آشپزخونه و با دوتا لیوان چای برگشتم. دوتایی رو به بخاری برقی نشستیم و یه جوری به المنتهای گداختهش نگاه میکردیم انگار که افسونگرترین آتش دنیا جلوی رومون بود و داشت رازهای آفرینش رو با چشمانمون درمیون میذاشت.

سکوت رو شکستم و گفتم:« قرار نبود بری دنیا رو بگردی؟ فکر نمیکنم دنیا چیزی باشه که به این زودی همش رو گشته باشی.»

تلخخندی زد و گفت:« حسی بهم میگفت تو از همه بیشتر بهم نیاز داری. بعد به خودم اومدم و دیدم که این منم که بیشتر از هر وقت دیگه به تو نیاز دارم. Was habe ich getan, um diese Einsamkeit zu verdienen? Und wa bega ich, die Einsamkeit zu hassen? Ich weiß es nicht mehr.»

- فارسی حرف بزن! فارسی!

- منظورم اینه که، من عوض شدم. و تو هم عوض شدی. هر روز که میگذره من بیشتر و بیشتر به رندوم نزدیک میشم و رندوم هم بیشتر به رودخانه شباهت پیدا میکنه. میدونی کی رو دیدم؟ داروگ اعظم رو! و آیا داروگ اعظم این مدت به سراغ تو اومده؟ حتی بقیهی خودها هم متوجه شدن که من و تو دیگه اون تو و من قبلی نیستیم.

نگاهی به جزوهی معماری اسلامیم انداختم. رو به رودخانه، تنها خود مونث به جز خودم، کردم . گفتم:« حالا میگی چیکار کنیم؟ مردم عوض میشن. تنها خاصیت مثبت مردم همینه.»

دوباره به المنتهای بخاری خیره شدم و ادامه دادم:« من به پوچی نگریستم. و پوچی هم به من نگریست.»

رودخانه گفت:« پوچی به من نگریست. و من هم به پوچی نگریستم.»

گفتم:« Ich will mich nicht mehr bemitleiden.»

- Ich auch. wir müssen uns verbessern.

- ولی بهتر شدن من رو میترسونه. ما دختریم! پیامدهای پیشرفت کردن برای ما کاملا برعکس مرداست. یه مرد هرچی خفنتر بشه یعنی دخترای بیشتری جذبش میشن. ما چی؟ من همین الآنشم مردا رو فراری میدم.

- تو بدون اون Scheißeها که حواستو پرت کنن زندگی بهتری داری. تو به تنهایی عادت داری.

- ولی تو چی؟ تو همین حالا گفتی که از تنهایی منتفری.

چشمان رودخونه یه لحظه پر از اشک شد. رو به بخاری کرد، شاید به این امید که گرمای المنتهای بخاری اشکهاشو تبخیر کنه. با صدایی آروم، به حدی آروم که بغضش نشکنه، گفت:« برای همین برگشتم. رندوم، میخوام دوستت داشته باشم.»

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 5:14

صفحه بندی