انقدر فشرده و دقیق برای آیندهم برنامه ریختم، که الان که به خاطر عید دچار فراغت شدم احساس میکنم دارم راهم رو اشتباه میرم! احساس میکنم باید برم تو یه دفتر دیگه کار کنم، و میدونم فقط یک هفتهی دیگه به غلط کردن میوفتم! اما واقعا از این احساس فراغت هراس دارم و فکر میکنم باید دائما در تکاپو باشم. باید مرتبا روی لبهی مرزهام سیر کنم، اون درجه از فعالیتی که باعث میشه هفتگی بهم حملههای عصبی 1 بده. باید همیشه زیر پروژههام در حال له شدن باشم، و فقط اینجوری میتونم احساس سرزندگی کنم.
سرزندگی هم نه، فقط احساس زنده بودن بهم دست بده. فقط احساسی به جز هراس بهم دست بده.
بعدا-نوشت: از اون روز، چهار سال پیش سر کلاس مدارهای منطقی، که تصمیم گرفتهم میخوام از کامپیوتر تغییر رشته بدم حتی یک بار هم احساس پیشمونی بهم دست نداد. از اون روز، تا وسطای ترم هفتم سر طرح چهار. درواقع از طرح چهار به این طرف دائما دارم نظرم رو دربارهی آیندهی حرفهایم به چالش میکشم و بیشتر و بیشتر به این فکر میوفتم که شاید من برای کامپیوتر مناسبتر بودم.
ولی به اون روزها فکر میکنم و میبینم شوقی که برای معماری داشتم رو هرگز برای کامپیوتر نداشتم. درواقع کامپیوتر اونقدر بهم احساس بدبختی میداد که اجازه نمیداد احساس هراس داشته باشم. به چه چیزهایی باید چنگ بزنم که از دست این هراس راحت بشم؟ و راحت شدن به چه قیمتی؟
بعداتر-نوشت: یعنی همین دو سه پست پیش نوشته بودم دلم رهایی میخواد! درست فکر میکردم. رهایی خیلی خیلی خسته کننده و نچسبه.
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری