خرید بک لینک

عجبیه که امروز بی هیچ دلیلی یاد دختر مورد علاقهم زمانی که دبیرستانی بودم افتادم. دختری بود شیطون و بانمک، بسیار مهربون و خوشاخلاق و به طرز وحشتناکی زیبا. وقتی از پشت شیشهی عینک نگاهم میکرد، یا وقتی مقنعهش رو در میورد و موهای مجعدش نمایان میشد، دلم فرو میریخت. هر وقت تکون خوردن شکمش رو بر اثر نفس کشیدنش میدیدم قلبم آکنده از شادی میشد و عشق وصفناپذیری رو نسبت به دنیا حس میکردم، چرا که این دنیا انقدر فوقالعاده بوده که تونسته همچین موجود فوقالعادهای رو بپرورونه، و الان این موجود فوقالعاده زندست و داره همون جایی نفس میکشه که من نفس میکشم.

وقتی دستهای سفید و کشیدهش رو لمس میکردم از اعماق گرم میشدم، مثل آتشفشانی مغروق در کف اقیانوس که ناگهان فوران کنه. آخرین روزی که دیدمش جرئت کردم و بالاخره بوسهای از گونههای سرخش دزدیدم؛ هنوز خاطرهی اون بوسهی معصومانه و در آغوش کشیدنش خوشحالم میکنه. سرم رو روی گردنش دفن کرده بودم و عطر موهاش به مشامم میرسید. هرگز کسی رو به این شدت نتونستم دوست داشته باشم.

اما، اگه واقع بینانه به قضیه نگاه کنیم، خیلی creepy بودم! :))

بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۹10:22 PMرندوم

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: يکشنبه 15 فروردين 1400 ساعت: 17:56

صفحه بندی