یه احساسی درونم رخنه کرده که دقیقا نمیتونم توصیفش کنم. یه احساس لزج و خمیری، با رنگ سبز لجنی و ذراتی شن مانند درونش که صورتی چرکه. یه احساس کثیف و نچسب. دقیقتر بخوام بگم، احساس این که خودم کثیف و نچسب هستم. اونقدر نچسب که نچسب بودنم تجسم 1 کرده و به شکل خمیری متعفن خودش رو نشون میده. همچین حسی.
احساس این که یه اشتباهی انجام دادم که دقیقا نمیدونم چیه. و غلیانی درونم دارم که باید این اشتباه رو درست کنم 1 نمیدونم چطور. و بعضی وقتا تنشی نسبت به موضوعی درونم به وجود میاد و با خودم 1 میکنم «بله! این همون اشتباهیه که باید درستش کنم!» اما اونم اشتباه مورد نظر نیست. و تمام این اشتباهات به شکل دانههای شن صورتی چرک در اون احساس کثیف و نچسبم رخنه میکنن.
اشتباهات، اماها و اگرها من رو از درون ذوب میکنن و به مادهای لزج و خمیری تبدیلم میکنن. در آخر من در مواجهه با هر مشکلی تغییر شکل میدم و همون خمیر همیشگی باقی میمونم، اما خمیر بودن عذابم میده و شنهای صورتی بیشتری تولید میکنه، و منم بیش از پیش خمیری میشم.
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری