خرید بک لینک

  خواب دیدم که به عنوان ناظر رفتم سر یک پروژهی مسکونی. کار به نازککاری رسیده بود و طراحی داخلی فضا فوقالعاده بود. به شدت احساس حسادت به طراح ساختمان میکردم و در دلم هی دنبال عیبهای پروژه میگشتم که یک احساس برتری واهی بهم دست بده. ولی به جز چند مشکل که تو اجرا پیش اومده بود ساختمان واقعا عیبی نداشت. هر عیبی که بهش میگرفتم طراح برام توضیح میداد که این کیفیت رو فدا کرده تا سه چهار تا کیفیت دیگه به بنا بده. و من فقط به خودم نهیب میزدم که چرا من توانایی طراحی چنین بنایی رو ندارم.

  باری به هر جهت، بیدار شدم و متوجه شدم این بنای بینقص صرفا یه چیزی بوده که ناخودآگاه مغزم در کسری از ثانیه سر هم کرده تا منو اذیت کنه. لذا اگه ناخودآگاهم میتونه انقدر معمار خوبی باشه، منم میتونم. بیدار شدن از کابوس امروزم حتی 1تر از کابوسهای پیشینم بود. 

   پ.ن: بدین صورت ترم آخرم هم تمام شد. البته هنوز تحویل پروژهها و پایاننامهم مونده اما کلاسها برای همیشه تموم شدن. راستش اوایل که رفته بودم دانشگاه دربارهی روز آخر فانتزی پردازی میکردم. دلم میخواست تو گروه بنویسم همتون مشتی گوسالهاین و لفت بدم :)) 

  فکر کنم قرنطینه من رو مهربونتر کرده ولی. الان فقط میخوام کمک کنم این چندتا تحویل آخری رو هممون به راحتی از سر بگذرونیم. 

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: شنبه 25 تير 1401 ساعت: 15:33

صفحه بندی