خرید بک لینک

تو خونهم بودم و به شدت وحشتزده بودم. خونه مدتها بود که متروکه شده بود. به نظر میومد که کل شهر متروکه شده باشه. من از یه قادر مطلق میترسیدم، یه قادر مطلق که یه مربع قرمز رنگ بود.

من یه نقاشی روی دیوار بودم و داشتم خاطراتمو دفن میکردم تا کمی از ترسم بکاهه. خاطرات مادرمو توی عروسکم دفن کردم و خاطرات پدرمو توی آبگرمکن. F1 هم اونجا بود. زنده بود ولی انگار که مرده باشه. چشماش بیروح بود و حرفی نمیزد. فقط وجود داشت. خاطرات F1 رو توی F1 دفن کردم.

تقریبا دیگه همهی خاطراتم دفن شده بودن به جز یکی. یه خاطره از Sh، داشت بهم میگفت که از تراس بپریم پایین و منم مخالفت میکردم. بالاخره راضیم کرد و دوتایی از تراس پریدیم پایین. این خاطره به شدت باعث میشد احساس پشیمانی کنم.

من یه نقاشی روی دیوار بودم که هیچ احساسی به جز وحشت و پشیمانی نداشت و هیچ چیزی به جز خاطرات مدفونش براش نموندهبود.

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: دوشنبه 6 اسفند 1397 ساعت: 16:59

صفحه بندی