وقتی آهنگی میشنوی خیلی غریب، و دوست داری باهاش برقصی، اما نمیدونی چطور باید با این آهنگ بیگانه رقصید. شق و رق میشینی و بدون کوچکترین حرکت به آهنگ گوش میدی.زندگی فقط رشتهای از آدمهای مختلف بود که وارد میشدن و بهت میگفتن:" تو چقدر پتانسیل داری. تو چقدر باهوشی." و تو بریدی، و در آخر اونا هم از تو بریدن.
تو در تختت ذوب میشی، کسی اینجا غبغبت رو نمیبینه که به خاطر زاویهی سرت با بالشت گندهتر شده. یا پستانهای لنگه به لنگهت که یکی از این سمت افتاده و یکی از اون.چشمات رو میبندی و تصور می
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری
بعضی روزها سرشار از عشق به مردمم، و لبریز از تنفر به افراد. بقیهی روزها به افراد عشق میورزم و متنفرم از مردم.
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری
فقط سراپا خشمم. نه عشقی برام مونده، نه غصهای، نه لذتی. خشمه که منو به خیز و جهش وا میداره. اما، اگه روز خشمم هم تموم شه چی؟
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری
مادرم میگفت:" پدرم برای اهل عالم دیوونه بود، به جز من. برای من یه پدر کاملا نرمال بود. بعدا متوجه شدم به خاطر اینه که من هم دیوونه بودم." و من با خودم گفتم که یعنی چی؟ مادرم نرمالترین آدمیه که من میشناسم.
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری